اخبار پوششی و تولیدی قماخبار قماخبار مهم

از منصورآباد دربست تا بهشت

فاطمه سادات محمدی

به مناسبت سالگرد عملیات مرصاد و شهادت سرگرد شهید جواد علیمددی

آستان بهارستان؛ گفتم پسرجان نرو کشته بشی؛ پسرم نرو کشته بشی؛ گفت: کشور در خطر هست. کف دستش را جلو آورد و با دست دیگر نصفش کرد و گفت: بهش گفتم اینقدر(نیم وجب) شریک نیستی به کشور. گفت: ناموس در خطر هست. گفتم زن نداری؛ دختر نداری؛ فقط من هستم. گفت: تو چیکار می کنی؟ گفتم من هم خودم رو متصل به برق می کنم؛ اجازه نمی دهم دست دشمن بیفتم؛ نرو؛ با رفتن تو این داغ برای من می ماند

به گزارش خبرنگار آستان بهارستان؛ شهدای ارتش دارای غربت و مظلومیت هستند زیرا ارتش ایران ۴۸هزار شهید تقدیم انقلاب کرده که ۴۰هزارتای آن سرباز و دور از وطن و حتی محل خدمت خود بودند و دربرخی شهرها مانند قم که ارتش در آن یگان نداشته، حتی دیداری هم از خانواده آنان نشده است.

دراین میان شهدای روستایی ارتش غریب تر هستند زیرا کمتر مسئولی زحمت رفتن به خارج از شهر را به خود داده؛ غربت مضاعف را به شهدای مجردی که فرزندی ندارند و آنان که پدر ومادرهایی که زبانی برای توصیف فرزندشان نداشتند، اضافه کنید.

آنان غریب الغربایی هستند که صد البته رویشان پیش خدایشان سفید و جایگاهشان محفوظ است؛ لذا به جستجوی شهیدی برآمدم که این ویژگی ها را داشته باشد.

تماس گرفتم و گفتم که خبرنگارم و می خواهم یک گزارش از شهیدتون تهیه کنم؛ برادرشهید بود؛ گفت: چی شده مگه؟ گفتم سالگرد برادرتون هست. گفت: بله اما ۳۴ سال است که کسی نیامده از ما گزارش تهیه کند؛ هر وقت خواستید تشریف بیارید.

راهی منصورآباد روستایی از توابع بخش خلجستان دستجرد که ۸۱ کیلومتر از قم فاصله دارد، می شویم.

به خانه ای با درب چوبی و دو کلن مردانه و زنانه می رسیم.

منزل شهید جواد علیمددی

پا درون خانه ای قدیمی می گذاریم که قسمت عمده سنگ فرش آن تخریب شده، سمت چپ یک ماشین لباسشویی سطلی کهنه و یک تشت لباس است؛ روبرو اتاق های کاهگلی پرترک چشمانم را به سوی خود میخکوب می کنند؛ قسمت عمده پله ها هم تلی از خاک است. گفتم این حق خانواده شهدا نیست اما چه ابرمردانی دراین خانه های محقر بزرگ شدند و افتخار آفریدند.

قسمت جدید خانه متشکل از دو اتاق روبروی هم هست؛ ما به اتاق سمت چپ می رویم.

منزل شهید جواد علیمددی

روبرو یعنی بالای سر مادرشهید روی طاقچه عکس قاب شده شهید، قرص و یک لیوان آب، یک تندیس شهید، ساعت و آیینه و سمت چپ تابلو حرم امام حسین(ع) و کمی پایین تر قاب تصویر پدرشهید روی یک پارچه ترمه گذاشته شده است.

منتظرمان نشسته بود؛ مادرشهید را می گویم؛ بر لب تخت تنهایی.

سلام واحوالپرسی کردیم؛ دعوت به نشستن کرد؛ یک لحظه هر دو به هم نگاه کردیم کمی سرش را نزدیک آورد و با لبخندی گفت: عزیز برای چه مناسبتی تشریف آوردید؟

گفتم سالگرد پسرتون هست.

دو دستی و محکم زد روی سرش و چشمانش از اشک قرمز شد و گفت: ای خاک بر سر من؛ صدای بر سر کوبیدنش در اتاق محقر می پیچید؛ دستانش می لرزید.

بعد از مدتی اولین عکس را که گرفتم با صدای بغض آلود گفت: می دونی چرا گفتند عکس بگیری؟ می خواهند بینند زنده هستم یا مرده؛ بهشون بگو من دیگه درحال مردن هستم؛ چند سال است که ما رو زیر پا گذاشتند.

گفتم خوش به سعادتتون مادرشهید هستید.

گفت: بله افتخار می کنم برای راه خدا دادم و پیش مادران شهید سرافکنده نیستم؛ مثل حضرت زینب سلام الله من هم فرزندم را در راه خدا دادم؛ امانت خدا بود پیش خدا رفت.

گفتم از شهیدتون می گید؟ گفت: به قرآن مجید مثل گل بود؛ خیلی مهربون بود؛ می گفت: مادر دعا کن کارم درست بشه من هر کجا برم با خودم می برمت.

یک حرف ناشایست، یک دعوا، یک آزار یا چشم ناپاک اصلا نداشت؛ سرش به کار خودش بود؛ کارهای همسایه ها رو هم رایگان انجام می داد.

به همسایه ها گفتم هرکس از فرزند من طلبی داره یا آزاری دیده اطلاع بده که جبران کنم به ولله همه رضایت داشتند.

یک بار من داشتم نان می پختم که از ماموریت آمد گفتم ننه جواد ناهار نداریم؛ گفت: مادر تا نان ها را بپزی من ناهارت را آماده می کنم؛ لوبیا پلو درست کرد، چه لوبیا پلویی؛ آب دهانش را به همراه بغضی سنگین دو مرحله ای قورت داد و گفت: جواد بچم همه کاره بود.

باشه در راه خدا پیش خدا و پیش رهبرمون رفت؛ خدا رو شکر.

پیش خودم گفتم تربیت شده اهل بیت سلام الله هستند که می توانند فرزند بدهند و خدا را شکر کنند.

مادر و برادر شهید جواد علیمددی

ادامه داد: قالی گل ابریشم می بافت؛ اشاره کرد به قاب عکس و گفت: ۱۳ تا قالی بافتیم با این ننه مرده.

هرسوالی بعد از سال ها از رفتن فرزندش، او را چون موج بی قرار و مرا مجبور به سکوت می کرد.

گفت: اون همه شهید رو سر راه دیدی؟ همه از این کوره دهات بودند؛ حالا دخترها نباید حجابشان را رعایت کنند؟ زن ها نباید با شوهرشان بسازند؟

من به زحمت بچه بزرگ کردم و تحویل انقلاب دادم؛ امروز دختران بی حجاب رو که می بینم داغم تازه تر میشه.

چند بار رفته بود جبهه و جنگ؛ اون طیاره رو که در عملیات فاو شلمچه زدند دستش آسیب هم دیده بود.

بار آخر گفتم پسرجان نرو کشته بشی؛ پسرم نرو کشته بشی؛ این زن ها رو ببین هر روز به نحوی می گردند؛ گفت: کشور در خطر هست.

کف دستش را جلو آورد و با دست دیگه نصفش کرد و گفت: بهش گفتم اینقدر(نیم وجب) شریک نیستی به کشور.

گفت: ناموس در خطر هست.

گفتم زن نداری؛ دختر نداری؛ فقط من هستم.

گفت: تو چیکار می کنی؟

گفتم من هم خودم رو متصل به برق می کنم؛ اجازه نمی دهم دست دشمن بیفتم؛ نرو؛ با رفتن تو این داغ برای من می ماند.

گفت: مادرجان من تعهد دادم ۳۵ سال خدمت کنم و قسم خوردم که خیانت نکنم.

این را که گفت، گفتم برو ما زیر پرچم و تابع قانون هستیم؛ او هم رفت اما چه رفتنی…

«او می‌رفت دامن کشان، من زهر تنهایی چشان        دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می‌رود»

«گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می رود…  من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود»

به راستی قلب بزرگ مخصوص مادران شهدایی است که برای رفتن فرزندان شان به جبهه رضایت دادند؛ برخی می گویند فرزند پاره تن است اما یک مادر تمام وجودش را برای فرزندش می دهد و پاره ای از تن کم گذاشتن برای وی است.

معصومه خانم(مادرشهید) که بیش از ۸۰ سال از عمرش گذشته در پاسخ به اینکه از مسئولان چه توقعی دارید؟ گفت: من دیگه الان چه می خواهم؟ نه پایی دارم که راه بروم؛ نه عشقی دارم که چادر نو سر کنم و نه کسی را دارم که یک ساعت همدمم باشه؛ دیگه مرگ می خواهم.

برادرشهید گفت: ما یک پسر خواهر داریم میگه شهدا رو بروزرسانی کردند؛ شهدای مدافع حرم و سلامت که آمدند، شهدای جنگ تحمیلی کمرنگ شدند.

وی افزود: زمان انقلاب در منصورآباد ۹۰ خانوار زندگی می کردند که ۱۵ شهید و سه جانباز تقدیم انقلاب کردند و به تناسب جمعیت و وسعت، این روستا شهید پرورتر از قم محسوب می شود.

شهید جواد علیمددی

جوادمون از ۱۸ سالگی به ارتش رفت؛ چند مرحله ماموریت به شهرهای مختلف از جمله اصفهان و بوشهر رفت و پشتکار داشت درعرض چهار سال خودش را به استوار یکی رساند؛ «نه» نمی گفت؛ هرزمان و هرکجا که فرمانده شان می گفت می رفت و کارهای فرهنگی زیادی در ارتش انجام می داد. در قسمت تعمیرات اساسی تجهیزات شبکه و رادار هواپیمایی(اورهال) ارتش مشغول به فعالیت بود.

در آبادی جوان وارسته و با شخصیتی بود؛ برخورد با دوستانش خوب بود؛ ایام محرم تعزیه خوانی می کرد؛ نوار تعزیه حضرت علی اکبر سلام الله را که خوانده بود نگه داشتیم اما فاسد شده و دیگر صدا ندارد.

مادرشهید در تکمیل حرف پسرش گفت: در تعزیه وزیر قیس می شد؛ آدم غش می کرد به صداش؛ شمر و یزید نمی شد. مصیبت امام ها رو می خواند.

برادرشهید به صحبت خود ادامه داد: از ماموریت که به خانه می آمد نمی گفت از کجا شروع کنم؟ یا سر زمین کشاورزی می رفت یا همین جا که دامداری داشتیم مشغول نظافت می شد؛ می گفتم داداش خسته ای استراحت کن اما قبول نمی کرد.

خیلی هم خوش تیپ بود؛ شلوار لی تازه مد شده بود که می پوشید؛ مردم محل می گفتند پسر حسن آقا شلوار لی پوشیده؛ موتورسیکلت هندا هیچ کس درآبادی نداشت که او داشت.

جواد در عملیات ناجوانمردانه مرصاد توسط سازمان مجاهدین خلق در پنجم مرداد سال ۶۷ در سه راهی جندالله در اسلام آباد غرب استان کرمانشاه در ۲۲ سالگی به شهادت رسید.

دشمن در بلندی کمین کرده بوده، اتوبوس که وارد دره می شه دور آن ها را محاصره می کنند و هرچی گلوله بود زده بودند؛ تیرباران کرده بودند.

مادرشهید یکدفعه بلند گفت: تیر به چشم پسرم مثل حضرت عباس(ع) زده بودند؛ چشمش از حدقه بیرون زده بود؛ چشمانش را با دو دست باز کرد و گفت: اینطوری بود؛ بچم تیکه تیکه بود نگذاشتند ببینمش؛ دست به یقه اش بردم دیدم چشمش بیرون زده…شروع کرد به خود زنی و نوحه خوانی…

با خود گفتم مادر مرا ببخش که یادآوری ها باعث شد چند بار اشک ها در چشمانت حلقه بزند؛ کسی نمی داند توصیف کند آنگاه که با پیکر غرق گلوله شاه پسرت مواجه شدی چه بر سر دلت آمده؛ غم فراغ با دلت چه کرده که با هر یادآوری اینگونه برافروخته می شوی؟! جز اینکه صحنه های تلخی را دیدی که چون میخ بر سینه ات فرو رفته اند.

به فکر لحظه تیرباران در گودال فرو رفته بودم؛ آنجا چه خبر بوده؟ قلبشان چطور می زده؟ امیدی به زنده بودن نبوده؛ مرگ را می دیدند؛ شهادتین را زیر لب می خواندند و نام حسین(ع) را فریاد می زدند؛ آن ها هم جوان بودند و هزار امید وآرزو اما جلوه غیرت بودند و همه را برای اسلام و ایران زیر پا گذاشتند؛ تکه تکه شدند و برخی پیکرهایشان هم نیامد.

برادرشهید ادامه داد: وقتی می خواستند خبر شهادت کسی را بدهند ابتدا خانواده را آماده می کردند به عنوان مثال اول می گفتند ترکش خورده اما بدون مقدمه در خانه ما آمدند و گفتند جواد شهید شده.

دراین هنگام سرخ و برافروخته شد، بغضش را خورد و گفت: زمانی که خبر شهادتش را آوردند مادرما جوراب پارازین پوشیده بود، جورابی که هرچی بکشی کش می آید اما از شدت ناراحتی جورابش را درآورد و پاره پاره کرد و پا برهنه بر سر مزار داداشم می رفت.

از آن زمان ما آسیب خیلی بدی دیدیم؛ پدر ومادر ما شکستند.

ما توقعی نداشتیم، نداریم و نخواهیم داشت؛ ما از قبل شهادت داداشم تنها یک معافیت سربازی گرفتیم و از نام شهید برای گرفتن تسهیلات یا استخدام استفاده نکردیم. دنبال حقوق هم نرفتیم؛ حدود یک سال ونیم بعد از شهادت داداشم از اهواز آمدند مبلغی را آوردند ما هم هرسال یک شب محرم سفره داشتیم هزینه این کارها کردیم.

آقاکاظم شروع به خواندن وصیت نامه شهید کرد: بسم رب الشهدا والصدیقین؛ اینک لطف خداوندی بر من روی آورده و (مرا)از مقربان درگاهش قرار داده است. از اینکه در خلقتم هدفی و در مردنم نیز انگیزه ای بوده است برای من نگران نباشید. روحم را آزرده نسازید و گریه نکنید که دشمن بخندد. هدفم را دنبال کنید و دشمن را سرکوب. بارالها قطره قطره خونم بر یگانگی تو گواه و قدم هایم در راهت استوار بوده است. خاطر بازماندگانم را تسلی ده و مرگم را برای آنان قابل قبول و صبر وشکیبایی عنایت فرما.

وی که لحظه به لحظه برافروخته تر می شد گریه امانش نداد و دیگر نتوانست بخواند.

شهید نوشته بود که هیچ بدهکاری ندارم و لوازم من در اهواز شامل یک موتورسیکلت، اتو، دو عدد پتو و مقداری لوازم در کارتن و یک آلبوم عکس و یک پیکنیک و مقداری پول است. گفتم همین سبک بالی یکی از اسباب اوج گرفتن او بوده است.

مادرشهید گفت: الان داره یادم میاد ساعت چهار وصیت نامه اش را نوشت و شب به شهادت رسید؛ زبانی به من گفت: وصیت نامه ام را وسط اتاق انداختم تا در را که باز می کنند اول آن را ببینند.

گفت: همکارم عروسی کرده در هوای گرم، آب خنک ندارند شما یخچال دارید، یخچالم را به او بدهید.

شهید جواد علیمددی

آقاکاظم لوح تقدیرها را آورد؛ دراین ۳۴ سال به غیر از بنیاد شهید منطقه دو، موسی پور استاندار قم برای نخستین بار سال ۹۰(پس از ۲۳ سال)، برای سرکشی به این خانواده آمده بود، سپس مدیر بنیاد شهید سال ۹۳، بخشدار سلفچگان و فرمانده پایگاه پدافند هوایی حضرت معصومه سال ۹۵ و آیت الله حسینی بوشهری امام جمعه قم سال ۹۶ آمده بودند.

مادرشهید گفت: می آمدند این ها را می آورند؛ همسایه ها به خیالشون برای ما گونی اسکناس می آورند و می گفتند شماها را سیر می کنند؛ گفتم اگه ما فرزند دادیم که سیر بشیم شماها هم بدید سیر بشید؛ اگر روز قیامت را قبول دارند باید جواب این حرف رو به من بدهند.

من چشم و دل سیر بودم؛ پول نمی خواستم پدرم ثروتمند بود؛ دختر یک منصورآباد بودم؛ ارثیه خودم رو نمی تونم بخورم؛ مال بچه ام را نمی خواستم اما می گفتند بچه تون شهید شده پولش را می گیرید؛ دو دستی بر سرش کوبید و گفت: بزار بگن… بزار بگن…

«آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم                    احساس سوختن به تماشا نمی شود»

××××

پرسیدم از شهید وسیله دارید؟ گفتند تا دلت بخواهد.

مادرشهید گفت: آلبومش رو نمی دونم چیکار کردند؛ برخی وسایل هاش رو از من قایم کردند.

آقاکاظم آلبوم شهید را آورد؛ تصاویر از کودکی تا جوانی شهید را شامل می شد؛ ورق به ورق آلبوم را که می زد مکثی می کرد و نگاهی با حسرت به جواد می انداخت و دلش را به خاطرات می‌سپرد و برای هرکدام توضیحی داشت.

گفت: دوربین در آبادی ما استثنایی بود؛ داداشم خرید و این تصاویر را گرفت.

مادرشهید برای بار دوم گفت: کاظم ننه دست من رو بگیر می خوام خونه ای که جواد رو بزرگ کردم ببینند؛ پا ندارم ببرمشون.

برادرشهید گفت: باشه حالا میریم و کیف سامسونت رمزی شهید را که از تمیزی برق می زد آورد گذاشت زمین و آن را باز کرد. مادرشهید که تا حالا اصرار می کرد دستش را بگیرد تا بتواند بلند شود یکدفعه از روی تخت بلند شد؛ انگار قدرت به پاهایش برگشت و با حالت خمیده دست به زانوهایش گرفته بود و از بالا نگاه می کرد.

مادر شهید جواد علیمددی

رنگ از صورتش رفته بود؛ گفت: همه رو دربیار ببینم و با حسرت به ادکلان اصل درک و لباس های نظامی و پیراهن وشلوارهایی که همه مرتب تا شده بود، نگاه می کرد.

به اتاق روبرو رفتیم که سه طاقچه داشت و چند عکس شهید و پدرشهید(حسن آقا) که سال ۹۴ فوت کرده بود و دو گل رز خشک شده و یک قرآن در پلاستیک پیچیده و یک اتوی قدیمی درآن ها چیده شده بود.

حتی ساعت به دیوار در کاور پلاستکی بود که خاک بر آن ننشیند.

مادرشهید رو به من گفت: ببین اون کلاه رو؛ ببین؛ چند ساله نگه داشتم؛ گفتم چقدر تمیز نگه داشتید گفت: تو کیسه کردم؛ هر روز غبارش رو پاک می کنم.

لباس هاشو ببین.

لباس ها همه اتو شده و به چوب لباسی آویز شده بود؛ گویی همین الان از اتوشویی گرفتی.

لباس شهید علیمددی

برادر لباس صورمه ای ارتش را آورد و گفت: این آخرین لباس ارتش در سال ۶۷ بوده که به این فرم دوخته شده، جناب سرهنگ اسدی می خواستند ببردند ما ندادیم.

لباس سبز رنگ ارتش، لباس آبی نیروی هوایی ارتش، یک لباس شخصی، بلوز وشلوار لی سنگ شور و لباس کاراته سفید که گذر زمان کمی زردش کرده بود روی رختخواب بود.

رختخواب شهید در سه ملحفه پیچیده شده بود؛ آقاکاظم گفت: ۱۵سال است که این ها باز نشده است.

بالشت را گذاشت و پتو و لحاف با ملحفه هایی قدیمی را باز کرد؛ به حال وهوای آن زمان رفتیم.

همه جا بوی شهید گرفته بود؛ حال مادر و برادرشهید خوب نبود؛ این را از نگاه های پرحسرتشان می شد دید.

مادرانی که به خاطر فداشدن فرزندشان در راه اسلام سال هاست که با بوی پیراهن یوسف‌شان زندگی کرده‌اند؛ با بدن نحيف‌ وصورتی‌ حزين‌ و دستان‌ پينه‌ بسته‌.

مادر رو به من گفت: عمر من تمام شده که آمدید این ها را ببینید؛ بین چطور چیزهاشو چندین سال هست نگه داشتم و شروع کرد به خود زنی و ادامه داد: دو پسر و دو دختر دیگه دارم اما جای خالی جواد بعد از گذشت این سال‌ها، خیلی خالیه؛ با هیچی پر نمیشه.

مادر شهید جواد علیمددی

زندگی با قاب عکس

حس کردم دلتنگی قلبش را محاصره کرده از اتاق که آمدیم بیرون منتظر یک تلنگر کوچک بود تا مانند ابر ببارد.

بر لب تخت نشست و قاب عکس را از لب طاقچه برداشت و در آغوش کشید و به آن خیره شد.

دوباره اشک روی چشمانش پرده انداخت و با صدایی لرزان گفت: ننه جواد قربون اون چشمات که گرندنتو کج می کردی می گفتی می خندیدی… تو قبرستون هم دیگه ندیدمت ننه… دیگه پا ندارم بیام…

عاشقانه هایش را با تصویر پسرش می گفت و عکس را می بوسید و به صورت و پیشانی اش می چسباند و می گفت: علی اکبر من رفت… خودش مداحی می کرد، خودش روضه می خواند و خودش گریه می کرد.

سال ها فراغ و این همه بغض و گریه ثابت می کند که داغ فرزند همیشه در دل مادر تازه است.

زندگی با قاب های عکس بی جان کار مادران شهداست؛ چه شب های درازی که با قاب عکس ها سر شده و با یادگاری های برجا مانده.

«آه از آن لحظه‌ی بدرود که دیگر پس از آن         مادر از شاخه‌ی شمشاد به جز عکس ندید»

از این خانه رفتم و هرچه یاد غم های کهنه سر باز شده این دیدار می افتادم با خود می گفتم مرگ بر جنگ؛ مرگ بر باعث و بانیانش که هشت سال جنگ را بر ما تحمیل کردند و ۲۰۸هزار و۷۵۸ شهید، ۱۰هزار و۱۰۹ جاویدالاثر، بیش از ۴۰۰هزار جانباز و هزاران داغ بر دل ها نشاندند و بدا به حال آنان که امروز هم نادانسته کشور را دو قطبی می کنند و با ایجاد دو دستگی بین مردم بر آتش فتنه می دمند.

قلمت بشکند تاریخ اگر ننویسی؛ اگر ننویسی جوانانمان را پرپر کردند و داغ شقایق ها را در دل پدرومادرهایشان کاشتند.

مادر من از تو و فرزندت می نویسم تا سند رشادت هایتان، غم هایتان و سختی هایی که کشیدید در دفتر تاریخ ثبت شود.

شهدا؛ من از شما می نویسم که دختران این شهر را ناموس خود دانستید و برای امنیت و آسایش ما کوله بار سفر بستید و مانند پرستوهای عاشق پرکشیدید؛ ما را ببخشید که فراموشتان کردیم؛ ما را ببخشید که حق شما را ادا نکردیم.پایان پیام/۱۱۰

از منصورآباد دربست تا بهشت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا

Notice: ob_end_flush(): Failed to send buffer of zlib output compression (1) in /home/astanehb/domains/astanebaharestan.ir/public_html/wp-includes/functions.php on line 5275

Notice: ob_end_flush(): Failed to send buffer of zlib output compression (1) in /home/astanehb/domains/astanebaharestan.ir/public_html/wp-includes/functions.php on line 5275

Notice: ob_end_flush(): Failed to send buffer of zlib output compression (1) in /home/astanehb/domains/astanebaharestan.ir/public_html/wp-content/plugins/really-simple-ssl/class-mixed-content-fixer.php on line 110