اخبار پوششی و تولیدی قماخبار مهم

خروش زنانه

دلنوشته: منصوره اولیایی

آستان بهارستان؛ سه اجاق گاز در حیاط مدرسه قرارداشت. دختران نوجوان اطرافش در تکاپو بودند. دو زن کاربلد بالای سر ماهیتابه پر از روغن نشسته بودند. جایی برای خودم نیافتم. داخل ساختمان رفتم. سبدبزرگی از کلم های سفید و بنفش درهم لولیده را دیدم که در تمنای هم جواری فلافل‌ها بودند. با فرمانده بسیج مسجد تماس گرفتم. «بیا کمک ما مسجد.»

مسجد نزدیک مدرسه بود. دیسی پر از گوجه روبرویم گذاشتند تا خرد کنم. با اینکه از کارهای ساده و تکراری بیزارم، از آسانی و یکنواختی حرکت دست و چاقو خوشحال شدم، چراکه هدفون در گوشم بود و داشتم رمان «دن آرام» را گوش می‌دادم. رمانی که رهبرهوشمند و ادبیات دان ایران، بارها نام آن را برده بود و دلش می‌خواست کسی پیدا شود و مانند آن را برای انقلاب ایران بنویسد.

گوش هایم در برابر صحبت‌های حماسه بار بانوان، نمی‌توانست مقاومت کند؛ از «دن آرام» به سمت نوای آنان که گاه باگریه ای دلسوز جلا می یافت، تغییر جهت می‌داد. باحسرت در مورد شهادت زنی وسط راهپیمایی قدس صحبت می‌کردند، اینکه میان این همه آدم او مفتخر به شهادت شده بود!

کوکوها که رسید بازهم، کارراحتی به من سپردند. قراردادن ساندویچ ها درون پاکت فریزر. البته کاری سخت تر، پنهان از دید آنها داشتم و آن غرق شدن در داستان جنگ قزاق ها و اتریشی ها و غوطه وری در ادبیات قوی روسی بود. آیت الله سید علی خامنه ای معتقد بود؛ داشتن ادبیات قوی یکی از دلایل اصلی موفقیت کمونیست‌ها بود. حسرت عمیقی در کلام رهبرشهید، قلبم را می فشرد. حسرت برای داشتن یک ادبیات قوی از انقلاب. سبدهای پر از ساندویچ برای موکب شبانه و همینطور افطاری آماده شده سربازان، رشته افکارم را پاره می‌کند. حالا بانوان باید بروند خانه و افطاری را آماده کنند. ظرف‌ها رابشویند و تکلیف سحری را مشخص کنند.

ساعت 8 ونیم شب، همه آن بانوان را می‌بینم و سلام گرمی می‌دهیم. پرچم ها و پوسترها دست به دست می‌شود. بانوانی که پیش از این در روزهای عادی با تاریک شدن هوا بیرون از خانه نمی آمدند، حالا در برابر کفتارهای کمین گرفته، تا ساعتی ازشب کنار خیابان می‌ایستند و پاسبانی می‌دهند.
۲۴اسفند۱۴۰۴

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا