اخبار پوششی و تولیدی قماخبار قماخبار مهمکمیسیون فرهنگی

من هم بچه جنگ هستم

نویسنده : فرزانه سنمار کارشناس ارشد مطالعات زنان

آستان بهارستان؛ نوجوانی بودم مانند همه نوجوان‌ها؛ غرق در خوشی‌ها و بی‌خبر از روزگار. خاطرم نیست از چه زمانی بر کوس انقلابی‌گری نواختم و شدم یک دختر سرتاپا انقلابی؛ دختری که چیزی جز درس خواندن نمی‌دانست و تمام افتخارش این بود که وقتی معلم، سوال را شروع به پرسیدن می‌کند قبل از اینکه سوال به انتها برسد جواب دهد، دختری که در نوجوانی به اصطلاح دست به سیاه و سفید نزده بود؛ حالا اما فرزندانش را هرشب به خط می‌کند برای خونخواهی رهبر شهیدش؛ سرما و گرما هم نمی‌شناسد.
پرچم را از شیشه ماشین بیرون می‌گیرم و سرمای شدید هوا انگار نسیم بهاری‌ست که به صورت‌مان می‌خورد؛ ضبط ماشین هم که بلند باشد بچه‌ها ایرادی نمی‌گیرند.

آن دخترک کوچولوی بی‌خبر از همه جا، حالا مادری شده که وقتی در پیاده‌ روی‌های هرشب، پسر ۸ ساله‌اش پرچم ایران را تکان می‌دهد دلش قنج می‌رود؛ یاد زمانی می‌افتم که در خانه بودیم و موشکی به نزدیکی خانه‌مان اصابت کرد؛ قبلش اما انگار طوفانی وزید و صدای سوتی؛ وقتی صدای مهیب اصابت را شنیدم، فلسفه‌ی آن طوفان و صدای سوت را فهمیدم. مادرم که متوجه شده بود مکان اصابت در نزدیکی ما بوده تماس گرفت و چون می‌دانست من پشت تلفن اطلاعات نمی‌دهم، فقط به پرسیدن حالمان اکتفا کرد و وقتی متوجه شد همه خوب هستیم خیالش راحت شد. بچه‌ها سراسیمه به سمت پنجره‌ها دویدند که ببینند کدام سمت بوده، به آنها گفتم از پنجره فاصله بگیرند که شاید دومی هم در کار باشد؛ بعد از دیدن دود سیاهی که به آسمان می‌رفت مهدی از بالای مبل پایین پرید و با لبخندی که به لب داشت پرسید:‌«مامان حالا چیکار کنیم؟» و من با آرامشی که اجازه دادم از چهره‌‌ام برداشت کند گفتم: «شکر خدا» و در آغوش گرفتمش.

تا این زمان با هرکسی در رابطه با سال‌های جنگ و دفاع مقدس هشت‌ ساله صحبتی می‌شد با غرور خاصی می‌گفت شما آن زمان را ندیده‌اید و آن زمان را درک نکرده‌اید؛ با این حرف یک حسرت همیشگی بر دل من می‌گذاشت. همیشه از ندیدنِ آن دوران چیزی بر دلم سنگینی می‌کرد.
حالا اما جنگ است؛ یک جنگ تمام عیار. و دخترکانی که انقلابی بودنشان را جار می‌زنند.

انقلاب با دخترکان نازپرورده چه کرد که صبح در پایگاه بسیج‌اند و شب، کف خیابان و نیمه شب مشغول آماده کردن سحری!

انقلاب با این دخترکان چه کرد که حتی اگر چادرشان خاکی شود و بالای روسری‌‌شان آنطور که می‌خواهند گرد نباشد دیگر برایشان مهم نیست.

دخترانی که حتی اگر برحسب وظیفه، عکس رهبر عزیز و شهیدشان را ساعت‌ها در دست بگیرند و کنار خیابان بایستند و با دست علامت پیروزی را به سوارشدگان بر خودروها نشان دهند، کمردرد همیشگی به سراغش نمی‌آید.

راستی حالا دیگر هرکسی می‌خواهد ساعت‌ها برایم از جنگ بگوید؛ دیگر جنگ برایم حسرت نیست؛ آخر من هم بچه‌ی جنگ هستم..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا